|
تجربه فصل ها
فصل اول: همه چیز با تدبیر درست میشه !
فصل دوم: همه چیز با تدبیر درست میشه . فصل سوم: همه چیز با تدبیر درست میشه ؟ فصل چهارم :خیلی چیزا با تدبیر درست نمیشه ! فصل پنجم :خیلی چیزا با تدبیر درست نمیشه . فصل ششم :خیلی چیزا با تدبیر درست نمیشه ؟ فصل آخر :همه چیز با تدبیر درست میشه
زیر نویس ۱ : همه چیز در فصل اول و همه چیز در فصل آخر از دو جنس متفاوتند. زیر نویس ۲: تدبیر در فصل اول و تدبیر در فصل آخر از دو چیز متفاوتند. |+| نوشته شده توسط نارنگی در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 17:24 فراری
::: راه رسیدن به آرزوها این است : بهایش را بپرداز... قبول....ولی.... به نظرت یه کم گرون حساب نمی کنی؟ :::به حرفهای درونم مجال خودنمایی نمی دهم...شاید فقط باید ساکت نگاه کنم...مشکل اینجاست که نمی دانم شاید؟ یا باید؟!...مثل همیشه گیجم.. ::: خرابه...خراب...اگه دستم به خودم برسه می کشمش، خیلی وقته ازش دل کندم ::: روزهاست که سر درد شده همراه همیشگی من ادامه مطلب |+| نوشته شده توسط نارنگی در چهارشنبه چهارم آذر 1388 و ساعت 15:39 It's high time
آماده باش
همیشه آماده باش برای پذیرش ضربه ها برای خوردن غصه ها آماده باش ، که هر هنگام در راه است پیغامی می شکند، واقعه ای تلخ فاجعه ای و خبری ناگوار، کوبنده همیشه در راهند دردهای سنگین، زخم های عمیق و سوزناک بارهای کمر شکن، خرد کننده و طاقت فرسا باور نکردنی ست اما همیشه در راهند و هر لحظه در کمین که بشکنند استقامت انسان را و بر زمین بکوبند اراده،صبر، قرار و استواری آدمی را و همیشه آماده باش که اینگونه توانمندتریم مقاوم تر و دیر شکن تر اگر چه حجم دردمان را اندازه ای نیست و غم هامان دریایی ست |+| نوشته شده توسط نارنگی در جمعه بیست و نهم آبان 1388 و ساعت 11:59 بوم می خواهم...بومی تازه
قلب من چه بی حیاست دوست دار ِتازه هاست از کهنه بیزار است
بوم من کهنه است بومی تازه می خواهم باید طرحی تازه زد متناسب با خودِ جدید
من تنها یک بوم دارم رنگ ها، قلم موی بی جان مرا جان نمی دهند بوم نقاشی من تاریک است تاریک
یک جای دور یک گوشه ی امن یک روز بی دغدغه یک خواب آرام یک واژه زلال یک آغوش گرم با یک کتاب نخوانده و یک فنجان قهوه ی داغ داغ و تلخ تلخ نقش این ها را روزی در بوم تازه ام خواهم زد
شرمنده من فقط جمعه ها وقت نت دارم ولی میام و همتون رو می خونم مرسی از همه
|+| نوشته شده توسط نارنگی در جمعه پانزدهم آبان 1388 و ساعت 13:38 دل ساده و خر شده ما
برگشتم
دوستی گفته بود" دل سر عقل نمیاد "...اما من باور نکردم باب کلی عذر خواهی هاش برگشتم می گه دوستم داره و داره سعی می کنه زندگی خوب پیش بره تا الان تونسته...اما من دارم سعی می کنم کمی هلش بدم کتاب هایی که می دونم خوبه رو انقدر ازش تعریف می کنم تا شروع می کنه به خوندنشون فعلا دارم تغییرات مثبت رو می بینم... نمی دونم...هنوز شک دارم و دارم این شک رو از خودم دور می کنم
من به زودی میام به همه سر می زنم شرمنده گل رویتون منم
|+| نوشته شده توسط نارنگی در جمعه هشتم آبان 1388 و ساعت 13:42 از ته دل نوشت
« با همگان به سر شود با تو به سر نمی شود»
|+| نوشته شده توسط نارنگی در جمعه یکم آبان 1388 و ساعت 19:55 دوست داشتنی من
حالا که اون نیست، وقتی شبا بغلم می کنه ، آرامشی بی نظیر رو برام به همراه میاره...
دست نوازش که به سرم می کشه و با هام حرف می زنه، احساس میکنم چقدر خوبه که پیشمه وقتی قطرات اشک روی گونه های سرخ شده از خشمم رو دونه دونه پاک می کنه هزار بار از خدا ممنون میشم که تنها نیستم اون زمانی که باهاش درد و دل می کنم و همه غصه هامو رو سرش آوار می کنم ، یه لحظه فکر می کنم اگه نبود من چی کار می کردم
اون موجود ناشناخته ای که تو قلبم نشسته و کمکم می کنه را دوست دارم
|+| نوشته شده توسط نارنگی در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388 و ساعت 10:9 ایراد از کیست؟؟؟؟
درست وقتی از همه چی خسته شدی و اشکت دمه مشکته و دچار دپسردگی مزمن شدی و روحت خسته تر از همیشه ست و حس بد “شکایت” از عالم و آدم تو گلوت گیر کرده و حتی حوصله ی یه لبخند مسخره هم نداری.. “NC” میگه : به نظرم خیلی حالت از هفته پیش بهتره “ن” میگه : چه خبرا؟؟؟راستشو بگو چی شده که تو انقدر شادی؟؟؟! “و” :میگه : خوشحالم که خوشحالی نارنگی جون ! . . پ . ن : به گمانم یا مغز اینان ایرادی دارد یا چهره من ایراد فنی داره!
خوشحالم که دوستان و خانواده ای به این خوبی دارم ...که همه جوره حمایتم می کنند.
|+| نوشته شده توسط نارنگی در شنبه بیست و پنجم مهر 1388 و ساعت 13:51 اشتباه من
ما آدماي جالبي هستيم.. همه مون از آدماي قلدر خوشمون مياد... آدماي ساده رو گاكول صدا مي زنيم و دستشون ميندازيم.. بهشون مي خنديم و واسه مون يه سرگرمي هستند.. به درون هيچكس نگاه نمي كنيم.. وقتي مي ريم خواستگاري از اون دختري خوشمون مياد كه اصطلاحا قرتي تر باشه..
وقتي مردي رو مي بينيم با اينكه ميدونيم از اون پدرسوخته هاس اما بيشتر جذبش مي شيم.. ميگيم اين يارو مي تونه گليم خودشو از آب بيرون بكشه .. نمي دونيم كه تو رابطه با ما هم اون دنبال گليم خودشه .. هركس بيشتر تو گوشمون زمزمه مي كنه رو بيشتر تحويل مي گيريم.. اگه استاد دانشگاه هستيم از اون دانشجويي خوشمون مياد كه بيشتر از ما تعريف مي كنه.. دانش، بينش، صداقت.. و همه صفات خوب رو فقط تو شعار ها مون خوب تكرار مي كنيم.. اما وقت عمل كه مي رسه از اون دختري خوشمون مياد كه بيشتر واسه مون عشوه مياد.. واسه بقيه آدماي خوب فقط احترام قائليم اما واسه اونا كه شارلاتان تر هستند بيشتر وقت ميگذاريم..
باهاشون ازدواج مي كنيم و بعد پشيمون مي شيم.. نمي دونيم چرا پشيمون شديم.. ميگيم همه حرفاش دروغ بوده.. اما نمي دونيم كه اين از هويت گمشده ماست.. از دوگانگي كه درون ما خونه كرده است..
از آدماي ساده و روراست.. از آدماي سربزير.. از بچه مثبت هايي كه با ادب و احترام با همه برخورد مي كنن هم ميشه خيلي چيزا ياد گرفت .. خيلي چيزا كه باورش هم نميشه كرد.. اگه كسي سر قرار دير بياد بيشتر بهش احترام ميذاريم.. فكر ميكنيم آدم مهم تري ست.. چرا؟ تو مهموني ها از پسرهايي خوشمون مياد كه پاشونو باز ميذارن و لم ميدن توي مبل و كسي رو تحويل نمي گيرن (مگر اينكه بتونن مخشو بزنن ..) نه از پسرهاي با ادبي كه كراوات مي زنن و صاف يه جا مي شينن و با احترام با همه برخورد مي كنن. از دخترهايي خوشمون مياد كه لوندي مي كنن و لباس آستين حلقه مي پوشن و كمر و شكمشون بيرونه و جواب همه چي رو تو آستينشون دارن.. نه از خانومايي كه كت و دامن شيك مي پوشن و آرايش نمي كنن و قشنگ و شمرده صحبت مي كنن...
تقصیر خودم بود....
عمه می گفت ، این آنقدر مهربون و خوش برخورد و سر زبون دار بود که من اصلا فکر نمی کردم اینجوری بشه...
Without LOVE days are
MOANday
TEARSday
WASTEday
THIRSTday
FRIGHTday
SATTERday
SO FALL IN LOVE
I myself dont know if that is absolutely true or not. It depends I think...! Anyway, the text is fascinating. |+| نوشته شده توسط نارنگی در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388 و ساعت 3:50 بازی زندگی 2
دوشنبه رفتم دیدن دوستم...عاشق خودش و کوچولوش شدم... عاشق مهربونی هاش و سادگیش... خیلی دوسش دارم...
همون دوشنبه برام نامه اومد از دادگاه...مامنم رفته نامه رو بگیره، یارو ازش شیرینی می خواد، ناشزه بودن هم شیرینی داره آخه؟؟؟؟ همسرم که ادعای مهر و محبتش میشه سعی داره ثابت کنه من ناشزه هستم تا مثلا من رو بترسونه و بره دوباره از دواج کنه می خواستم بهش بگم ...اون داداشت که مجرده بهش زن نمی دن ...اونوقت تو ؟؟؟!!! واقعا که ...من که هزار بار بهت گفتم برو زن بگیر هر چندتا که دوست داری ، اما دست از سر من بردار، خودت نخواستی، پس خیالت راحت من نمی ترسم ...
چقدر یه آدم می تونه پست باشه که بعد از این همه خوبی که خودمو خوانوادم در حقش کردیم ، بره و برای من درخواست عدم تمکین بده،اونم وقتی قفل در خونه رو عوض کرده، آخه پسر همه چیز تموم !!! من که نفقه ام رو سه برابر اونچه که تو می خواستی بدی مامانم می داد، ماهی ۳۳۰ هزار تومن پول اجاره خونه مشترکمون... من لنگه اون صد تومن نفقه ای هستم که تو بخوای بدی؟؟؟؟ تو درخواستش نوشته که من بدون اجازه اون رفتم...در صورتی که من زنگ زدم گفتم ، من دارم می رم خونه مامانم، اونم گفت رفتی دیگه برنگردی... منم گفتم باشه!!! ساعت ۶ همون روز رفتم دنبال وکیل، که با چرت و پرتاش سعی داشت به من بفهمونه خدا رو شکر کن هر روز نمی زنتت،(واقعا که!!!) شب مامانم زنگ زد به بابابزرگم که کاناداست و بهش گفت، اونم جواب داد هر چه زود تر طلاقش رو بگیر، مردی که این کار ها رو بکنه به درد زندگی نمی خوره و این حرفا... دایی بزرگمم از همون جا زنگ می زنه به وکیل خودش تا کارای منو انجام بده... سه شنبه صبح با صحبت وکیلم قرار شد بریم و جوابیه بدیم،.. منم نوشتم با اجازه خودش رفتم و فرداش اومدم قفل در رو عوض کرده بود و در واقع منو از خونه بیرون کرده بوده ... ساعت ۳.۳۰ بعد از ظهر رفتیم خیابان نفت پیش وکیل دایی که اون وکیل زنی رو معرفی کرد چون خودش حقوق بین الملل خونده و تو ایران نمی تونه کارای خانواده انجام بده... زنه هم گفت باید یه سری مدارک بهم بدید تا کار رو شروع کنیم خیلی جالبه تو ایران ، یه زن برای گرفتن حقش(مهریه) حتما باید ۱۰ درصدش رو بده به وکیلش برای تمبر باطل کردن و این حرف ها یعنی یه چیزی حدود ۹ ملیون تومان باید بدم تا حقمو بصورت نصفه نیمه بگیرم(قسط بندی) مامان می گفت مهریه نمی خوایم و ما نیاز به این پولا نداریم و ...اما من مجابشون کردم، گفتم مامان جون حداقل بزار از حق خودم قسط پولای وام هایی رو بدم که تو ضمانت کردی....آخه چرا نگیریم و اونا رو هم از جیب بدیم...؟؟؟!!!! امروز صبح که با بابابزرگم حرف زدم بهم میگه نترس باباجون نگران نباش همه چی درست میشه صبر کن من بیام، ایشاالله میای اینجا پیش دایی ت زندگی می کنی و ... منم گفتم باشه...اما فکر کردن من از دهان روباه در میام می رم تو دهانه شیر!!! اینا فکر رضا پسر داییمن که قبل از من جدا شده از زنش و افسردگی حاد داره....من می رم اونجا ...اما پیش اون زندگی نمی کنم، مگه مغز خر خوردم؟؟!!!
یه چیز جالب، دیشب مامانم داشت با خاله کوچکم صحبت می کرد، اون داشت به مامانی می گفت، مواظبش باش یه وقت مشکلات روحی براش پیش نیاد، مامانم گفت اتفاقا نارنگی الان خیلی راحته، خوب می خوابه، خوب می خوره، و اینجوری نیست که یع چشمش اشک باشه یه چشمش خون خوب راستش به این دلیله که من اونو دوست نداشته و ندارم، درسته خاطرات خوبی هم باهاش داشتم، اما واقعا ازش دل کندم، با این کارهایی هم که الان کرده ازش بیزار شدم... من تصمیم خودمو گرفته ام... درسته گذشته تلخه اما ، مقدمه ای برای شروعه، شروع آینده ای زیبا به دستان خودم من اصلا ناراحت نیستم که می خوام ازش جداشم ناراحتم که چرا زودتر این کار رو نکردم
وقتی که قصد رفتن کردی هرگز به گذشته نگاه نکن و فقط به آینده ای که باید آن را بسازی بنگر و آنچه از دست دادی را فراموش کن و آنچه میخواهی به دست بیاوری را مدام برای خودت تداعی کن (از یه دوست)
|+| نوشته شده توسط نارنگی در چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 و ساعت 6:50 |
|
